
من سرم توی کار خودم بود

بعد یه روز یه نفر رو دیدم

اون این شکلی بود

ما اوقات خوبی با هم داشتیم

من یه کادو مثل این بهش دادم.

ما تقریبا همه شبها با هم گفت و گو میکردیم

وقتی همکارام منو با اون میدیدن اینجوری نگاه میکردن

روز ولنتاین او یه گل رز داد به یه نفر دیگه

بعدش دیگه نتونستم طاقت بیارم و زدم زیر گریه

تصمیم گرفتم ازش انتقام بگیرم

اما حیف نشد...افتادم به این حال و روز

پدر عاشقی بسوزه...

هیچ وقت عاشق نشین...
برچسب:
نویسنده: ترانه رادمنش